بازی زندگی . . .
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
پ ن 1 : دوستت دارم
پ ن 2 : دلم برات تنگ شده بیشتر از هر لحظه دیگه
پ ن 3 : چهار روز بستری بودم تو اتاق ایزوله - خیلی خیلی بهترم
(فکر نمی کردم که خوب شم)مثه کسائی شده بودم که توی
آتش سوزی سوختم ، شانس آوردم زود به داد خودم رسیدم
بهم گفتن از اولشم بهتر میشی کاش راست بگن!
هذیون نوشت : پیدا نمی شوی
میان ِ این ملحفه ها هم نیستی
!
یادم نمی آید
کجــای ِ این بیــداری ها
گـُمت کــردم
اصلا" پاییز بود یا بهــار ؟
من ،
خودم دیدم در خواب
خنـدیدی
سرما و بارون این روزها : خوبی اَش به همین است
قرمزی ِ
نوک ِ دماغم را می انـدازم
گردن ِ
سرمــا
و خیسی ِ
گونـه ـهایم
را می
گویــم
زیر ِ سر
ِ باران است ...