تو نباشی گل من با شب یلدا چه کنم؟
شب یلداست شب از تو به دلگیریهاست
شب دیوانگی اغلب زنجیریهاست
شب درداست شب خاطره بارانیهاست
شب تا نیمه شب شعر وغزلخوانیهاست
شب یلداست شب با غم تو سر کردن
شب تقدیر خود اینگونه مقدر کردن
بی تماشای تو با اینهمه غمها چه کنم؟
تو نباشی گل من با شب یلدا چه کنم؟
گیرم که یلدا هم بیاید...
چیزی نماندهاست به پایانام یلدا چه صیغهایست !؟
نمیفهمم ، بی تو تمام ِ زندگیام یلداست
وقتی شبیه ِ شبپرهها از روز،
از هر چه روشنیست گریزانام
آن روزها که زندگیام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو میچرخید ،
تو یلدای من شدی ای ماه ،
زن نیستی مهر بانم تا
بفهمی من بی امن ِ دستهات چه تنهایم
حالا که دستهای نجیبات را ، دیگر قرار نیست که دستانام ...
حالا که دستان گرمت در دستان دیگری است
پیوسته و پشت سر هم سرهم نگو نامم را،
شکسته بخوان من را ، حالا که تکّه پاره و ویرانام .
گیرم که یلدا هم بیاید...
شبی هم به درازا بکشد...
برفی هم ببارد...
سفره ای هم چیده شود...
اناری هم باشد...
و دیوان حافظی هم...
چه یلدایی؟؟؟
چه برفی؟؟؟
چه فالی؟؟؟
حافظ هم فهمیده
بی تو اینجا همه شب یلداست...
همه شب سرد است...
همه شب فال مرا می گیرد،
یاد آشفته تو...
سهم من از شب یلدا شاید
قصه ای از غصه
و انار سرخی که پر از دلتنگی ست
غم هایم بلند همانند شب یلداست
ای کاش تو امشب در کنارم بودی که
ببینی
من چقدر
تو را دوست میدارم
تا بدانی که بدون تو هر شبم
برایم همان شب یلدای چشمانم هست!
زل
میزنم به اینهمه یلدای ناتمام...
حل میشوم تمام تو را توی هیچکس...
حافظ دوباره گفته نمی آیی بی
دلیل...
بغضی شکسته تر شده حالا نفس …
نفس …
شب یلدای من آغاز شد
نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه
بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست
بی من یلدایت مبارک.....
