عشق هست، چون نیست...

این روزها دارم جای خالی سلوچ می‌خوانم...
می‌رسم به آن سطرها که می‌گوید:
«گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست.
عشق مگر چیست؟ آن‌چه که پیداست؟ نه...»

و ناگهان، انگار دلم را میان واژه‌ها جا می‌گذارم.
حرفِ من بود، بی‌آن‌که گفته باشم.

عشقی که بود، اما نبود...
رفتش، اما ماند.
در من، در خاطره‌هام، در نفس کشیدنِ آرامِ شب‌هایی که بی‌دلیل بیدار می‌شوم.

گاهی حسش می‌کنم درست پشت پلک‌هایم؛
می‌سوزاند، می‌لرزاند، می‌گریاند...
و با این‌همه، هنوز شیرین است.
شیرین، چون ناتمام است.

شاید عشق همین باشد —
همان که دولت‌آبادی گفت:
هست، چون نیست.
پیدا نیست و حس می‌شود.
می‌چزاند، می‌رقصاند، و هنوز بعدِ سال‌ها،
در گوش دلم زمزمه می‌کند:
«اگه اون بود...»

بود و نماند،
اما هنوز در من نفس می‌کشد؛
در خاطره‌ها، در لبخندهای نصفه،
در "اگه اون بود..."‌های بی‌صدا...

و هنوز، بعدِ سال‌ها —
نبودنش هم هست.