روزها پر و خالی می شوند

مثل فنجان های چای

در کافه های بعدازظهر

اما ...

هیچ اتفاق خاصی نمی افتد

اینکه مثلاً تو ناگهان

در آن سوی میز نشسته باشی..

رسول یونان

تو نیستی اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم ... ... نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند دوست داری گریه کن
و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرق

می کند باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...!

"رسول يونان"

به چشمه من تو اين روزا خيابونا که تر ميشن 

تمومه مردم اين شهر شبيه يک نفر ميشن

هوايى ميشم هر لحظه,تو اين هواى بارونى

چه حالى ميده اين بارون واسه اشکاى پنهونى

ببين با اولين قطره شدم از خاطره لبريز

تو رو کم داره اين بارون,تو رو کم داره اين پاييز


پى نوشت: اين هوا، اين دريا، اين بوى چوب سوخته، اين جنگل خيس... تورو كم داره

اين من خراب تورو كم دارم

بند دل...

خدایا!!

این بند دل آدم کجاست؟

که گاهی با

شنیدن یک اسم

یا دیدن یک نفر

"پاره" میشود...

جوابيه:من نگفتم كسى منو دوس نداره كه

من گفتم: كسيو اندازه تو دوس ندارم!دوباره بخون لطفن