یه اتفاقایی هست،که ممکنه چند سال پیش برات افتاده باشه
اما،تاثیرش رو تو زندگی حالت گذاشته باشه،
من برام خیلی اتفاقا افتاده،و تاثیر همشون رو دارم
رو شخصیتم و تو زندگیم میبینم....
و متاسفانه جوری شدم که دیگران زیاد حال نمیکنن با این شخصیت...
نه اینکه بـــَـد باشه ها! نـــه!به درد قرن 21 نمیخوره!
به درد سال 1300 نمیخوره...ماله زمانای قدیمه،ماله زندگیای
سنتی...
خلاصه که بد دَردیه،وقتی خیلیا غیر مستقیم و دوستانه ازت کنار
بکشن...
ولی روزی که مــُــردم،شخصا از خدا میپرسم که
هدفت از خلقت من چی بوده؟!
حالا که از دستت در رفت،مارو آفریدی،
باید اون همه اتفاق و تو زندگی ما بوجود می آوردی؟!
حالا بوجودم آوردی حرفی نیست،
نمیشد یه دو سه نفرو بفرستی دورو برمون اینقدر احساس تنهایی
نکنیم؟!
حالا احساس تنهاییم میکنیم به جهنم!
نمیخوای جون مارو بعد این همه سختی بگیری؟ای قربونت خدا،
ما که سر از کارت در نیاوردیم،فقط فهمیدیم اگه دو روز خوشی
میدی،
حتما یه هفته سختی چاشنیش میکنی که زیاد شاد نباشیم....
تــَــهشم سرمونو میاریم بالاو با یه لبخند تلخ میگیم،راضیم به
رضای خودت!
خودت خسته نشدی از این تظاهر؟!...
اِی زندگی....
پ ن 1 : یک یاد از درون داغونت می کند هرچه قدر هم که محکم
باشی.
پ ن 2: بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم،
دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم.
پ ن 3: پیر بودن به سن و قیافه نیست
پیر بودن به
نداشتن و داشتن نیست
گاهی فقط یک
اتفاق
انسان را تا
حد جنون پیری یا حتی مرگ میبرد
.