معجزه تولد...

به پاس شـجاعت و نتـرسیـدن در نبــرد زندگی در تمــام این سالهـا...
در آینــه نگـاه میکنــم و میگویم:
جنگجــوی شجــاع ِ گمنــام ، تــولــدت مبـــارک ! 
و باز هم تمام جشن باشکوه من این است ...

شوق  سالهای قبل حتی برای تولد واین ها
جایش خالیست شبیه  منتظر بودن برای چیزی و دیر رسیدن اش ،
از دست رفتن اش ...
یادم نمی آید آخرین بار کی بود که با لبخند
شمعی را فوت کردم .
اما امسال بعد از نمیدانم چند سال
موقع فوت کردن شمع ها آرزوی معجزه کردم ...
پ ن: خدايا ميشه معجزه كنى و هديه تولدم ديدن مخاطب خاصم باشه
                              

این روزها

اینـ روزـها 
دردم 
را پشت ِ بی کسی
پنهــان می کنــم
و بـر روی ِ تمـام ِ حرف ـها
می خنــدم 
اینـ روزـهــا
شب هــایی دارد 
کـه غرق می شـــوم 
در آغوش ِ اشک ـهایـم
روی ِ زانــوی ِ عـروسک ِ چوبی اَم
اینـ روزـهـا 
عجیب ، تنهــا مانـده اَم

حقیقت نوشت : دوستت دارم

دلتنگ يك نوازش...

گاهی چه دلتنگ میشویم
برای یک مواظب خودت باش
برای یک هستم
برای یک نوازش
برای یک آغوش . . .


عزيز كرده ...

عزیـز کرده ی ِ شعرهایــم 
خواستـم بگویـم " بی تو .. ...." 
نفس ِ شعر / بنـــد آمد !!
من که دیگــر 
جـای ِ خود دارم ...


زمین گــرد نیست !

زمین گـرد نیست !
و من هر چه که می رومـ
قرار نیست تو سر ِ راـهم باشی
آسمـان ِ ـهمـه جا 
یک رنگ نیست ... 
من با چشمان ِ خودم
دیــدم که آن طرف ـها ، 
طرف های ِ خودت را می گویـم
آسمـان ، شـاعر شـده ، شـعر می خوانـد 
از شوق ِ ـهمخوابگی با تـــو 
و من دستانــم را آنقـدر آبی کــردم
تا بدزدمـ ، ذره ایی از آرامش ِ چشمانت را ...
باور کن ، 
زمین گــرد نیست !
وقتی تو شــروع نمی شـوی
از ـهمــان نقطه ی ِ پایانت !!