زمین گـرد نیست !
و من هر چه که می رومـ
قرار نیست تو سر ِ راـهم باشی
آسمـان ِ ـهمـه جا 
یک رنگ نیست ... 
من با چشمان ِ خودم
دیــدم که آن طرف ـها ، 
طرف های ِ خودت را می گویـم
آسمـان ، شـاعر شـده ، شـعر می خوانـد 
از شوق ِ ـهمخوابگی با تـــو 
و من دستانــم را آنقـدر آبی کــردم
تا بدزدمـ ، ذره ایی از آرامش ِ چشمانت را ...
باور کن ، 
زمین گــرد نیست !
وقتی تو شــروع نمی شـوی
از ـهمــان نقطه ی ِ پایانت !!