8
این روزا دلم خیلی گرفته ،نمیدونم شاید بی بهونه باشه
ولی عجیب دلتنگم .به حدی که نمیدونم چی میخوام
نه اشک یاریم میکنه که سبک بشم نه حتی آهم از سینه بیرون میاد
یه جسم بی روح و متحرک که از چهار طرف به بن بست رسیده ،
البته نمیشه گفت بن بست بلکه زندون یا قفس.
چرا میگم قفس چون اصلا دوست ندارم حصاری دورمو بگیره
کلافم میکنه.نمیدونم برای چی باید اشک بریزم ،
یا واسه چی آه بکشم.
برای از دست رفتن بهترین لحظه های زندگیم.
اونکه گذشت .ولی موندم با این شرایط كه بال و پرم بستس
چه جوری راهی برای آزادی پیدا كنم.
به هر طرف دست دراز میكنم ،بیشتر از قبل نا امید میشم.
از تظاهر خسته شدم.از اینكه همیشه وانمود به داشتن چیزی كنم كه
شاید عمری حسرت یه لحظه بودنش رو داشتم.
فكر پرواز كلافم كرده
هر روز خسته تر از روز قبل........
از این زندگی خسته شدم گر چه محكوم به ادامه هستم......