هـی مَرد
خستـه نمی شـوی ؟
از پیـاده روی روی ِ این واژه ها
یک جـا بنـد نمی شـوی !
و من مُـدام بـاید
آویــزان ِ این شعـرُ آن شعـر شوم
تـا تـو را -مال ِ خودم را-
با منت ِ زیــاد
بـه من بسپــارنــد ...
بنشین جان ِ دلـــم
بــر نحیف بطن ِ این شعـر
خستگی سَرت نمی شـود ؟

پ ن ۱ : مشهد هستم جات خالیه احتمالا یکشنبه برگردیم

پ ن ۲: دلم به شدت برات تنگه

پ ن ۳ : یاد اون شبائی که تا صبح از توی حرم باهات حرف می زدم بخیر

همیشه نوشت: دوستت دارم

 

من زنـدگی اَم راگم کرده ام . . .

 

و هیچ کسی درک نمی کنــد
کـه " من زنـدگی اَم را
گــم کـرده اَم
لابـه لای ِ تـه ریش ِ مـردانـه اَت
کـه عجیب دلــم را
می لــرزانــد "
یعنــی چـه ؟

 

یهو نوشت : دلـم هوای زبـری ِ صورتتُ کـرده ، همون وختایی که من دست می کشم روشُ خش خش صدا میده ، من دیـونـه ام ؟

 

و من همیشـه می دانـم
تـو در میان ِ همـه ی ِ دلتنگی ـها
دست داری !
چه باشـی
و چـه نبودت را آیینــه
بارـها زار بزنـد ...
.
.
.
تو همیشـه با این بغض
دستت در یک کاسـه اَست ...

  پ ن 1 : حواسـم را پرت کـرده اَم
بـه آنــ دورتـر ـهــا
غـافلـ از اینکــه
تــو نیــز
دور شـده ایی
از من !

پ ن 2 : گـاهی می شود
بی خیال ِ جبــر ِ روزگـار
شــد ، و تــو ، فقط کمــی
باشی !

پ ن 3 : دوستتـــ دارمــــ

 

بدشانسی . . .


می پسندم پائیز را که معافم می کند:

از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد

اشکی که در نگاهم می چرخد

آخر همه می دانند که سرما خورده ام

بدشانسی نوشت: پنجشنبه واسه تبریک تولدت زنگ زدم گفتن رفتی

تولدت مبارک . . .

 

 همه چیز رو به راه است
همه چیز ........ باورت می شود ؟

دیگه یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو!
همه چیز را یاد گرفته ام
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام  

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنمیاد گرفته ام که بی تو بخندم!
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم!
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام

که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم!

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم...تو نگرانم نشو!!!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

در زمان بودن های دیگران انگار این نبودن توست كه بیداد میكند

یاد روزهای اول شیرین بود

دنبال هم بودنی كه انتها نداشت.

میگشتیم و غافل بودیم از همه نرسیدن ها و نبودن ها

بودنمان كافی بود برای تو برای من

دنبال هم گشتیم رسیدیم به واقعیت خود

 من شناختم تو را و تو فهمیدی مرا

 حرفهای من گنگ است

حرفهای من لال مانده و نمیتواند بگوید رنجی را كه بین كلمه كلمه اش مانده

حرفهای نگفته من باز هم تلنبار شده و باز هم باید كبریت را بكشم تا همه را بسوزانم

 با یك كبریت؟؟؟؟؟

 آری ...

باز هم خاكستر نشین این حرفهای لال شده ام

نزدیك شدم به روز تغییر

 روز تولد تو

 ذهنم هنوز درگیر است

درگیر یاد تو

 فراموش كردن روز تولدت برایم محال بود

نتوانستم فراموش كنم روزی را

كه انگار همه دنیای من بود

 ****تولدت مبارك****

باز هم من به قولم وفا كردم و باز هم تو جا ماندی از همه قول هایت

 قول داده بودم هر سال 14 مهر ماه هرجا كه باشم خبردار بایستم در برابر آرزوهایم و بگویم:

حاضر!!!!!

 من هنوز هستم ولی باز هم جای خالیت ماند و حسرت یه نفس با تو

****تولدت مبارك****

هر سال 14 مهر تولدت مبارك

 سال و روز و ماه و عمرت به خوشی

حسرت نوشت : کاش میتونستم ببوسمت و بگم: تولدت مبارک

پی نوشت : این روزها  دمای دلم چند درجه زیر صفر است

وقتی گرمای وجود تو نیست دیگر حالم عوض نمیشود

همیشه نوشت : دوستت دارم

بعدا نوشت : به اندازه روزهای عمرم غمگینم

میخواستم تمامش كنم این دلتنگی را

ولی نمیشود

به صدایت نیاز دارم

دوباره نوشت . . .

تولدت مبارک

پائیز را به خاطر تو دوست دارم

بخاطر هدیه زیبایی که به من داد پاییز را دوست دارم،

بخاطر هدیه ای که به من امید ماندن داد پاییزرا دوست دارم، ب

خاطر هدیه ای که به من جرات عاشق شدن داد پاییز را دوست دارم،

بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم …

پاییز را دوست دارم بخاطر تولد پاک تو...

به یاد محمد عزیز . . .

 

آسمان امروز ببار، اينجا گلي پژمرده گشت
از غم داغ رخش، يک محفلي افسرده گشت

آسمان امروز ببار، ما صد جگر سوزانده ايم
چون محمد از بين ما رفت، قلب ما هم مرده گشت

گویا چتردنیا را کوچک تراز آن دیده بود که

بتواند زیر سایه اش بیاساید

محمد جان هنوز آخرین نگاهت را به یاد داریم،

نگاهت نگاه مسافر کوله بار بسته ای بود

تکلیف بی تو بودن سنگین است ،

تو آسوده بخواب !

ما هنوز مشق گریه هایمان مانده

مهر ماه پارسال با ما بی مهر بود چرا که

شوک سنگینی به همه وارد کرد

هنوز هم کنارمون حسش می کنیم

هنوز باور خداحافظیش برامون

از سخت هم سختره هنوز برای ما زنده است

محمد چنان زیست که در قلب کسانی که

دوستش دارند همیشه زنده است

یک سال است که دیگر لبخندش را نمی بینیم

اما همیشه در روح زندگیمان جاریست

پ ن 1 : سخت است بدون او زيستن و چهره پرمهر خندان،

باصفا و صميمي او را در خاک جستن

پ ن 2 : شاید دیگران در نبودنش "سرمان" را گرم کنند ،

ولی " دلمان" را هرگز . . .روحش شاد

پ ن 3 : انسان شبیه آن می شود که به آن می نگرد ،

یقین دارم که تمام عمرش را به ماه می نگریست . . . خدایش بیامرزد
 بعدا نوشت: این روزا حال خوبی ندارم – روبه راه شدم میام

احوال پرسی

اینجا همه هر لحظه می پرسند :

« حالت چطور است ؟ »

اما کسی یک بار

از من نپرسید :

« بالت ... »

به جای پی نوشت :


دارم کم کم باور می کنم که


هرچی سنگه ماله پای لنگه

ناراحت شدم اول واسه بیماریت که امیدوارم چیز خاصی نباشه

بعدم واسه ماشینت که امیدوارم بنزینش که تموم شد یه گوشه ای پیدا شه

پائیز . . .

پاییز را دوست دارم... پاییز را دوست دارم،

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش پاییز را دوست دارم،

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش پاییز را دوست دارم،

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش پاییز را دوست دارم،

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش پاییز را دوست دارم،

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

پاییز را دوست دارم،

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها پاییز را دوست دارم،

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش پاییز را دوست دارم،

بخاطر شب های سرد و طولانی اش پاییز را دوست دارم،

 بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام پاییز را دوست دارم،

بخاطر پیاده روی های شبانه ام پاییز را دوست دارم،

بخاطر بغض های سنگین انتظار پاییز را دوست دارم،

بخاطر اشک های بی صدایم پاییز را دوست دارم،

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام پاییز را دوست دارم،

بخاطر معصومیت کودکی ام پاییز را دوست دارم،

بخاطر نشاط نوجوانی ام پاییز را دوست دارم،

بخاطر تنهایی جوانی ام پاییز را دوست دارم،

بخاطر اولین نفس هایم پاییز را دوست دارم،

بخاطر اولین گریه هایم پاییز را دوست دارم،

بخاطر اولین خنده هایم پاییز را دوست دارم،

بخاطر دوباره متولد شدن پاییز را دوست دارم،

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر پاییز را دوست دارم،

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه پاییز را دوست دارم،

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه پاییز را دوست دارم،

نه . . . . همه اینها بهانه است

پائیز را به خاطر تو دوست دارم

بخاطر هدیه زیبایی که به من داد پاییز را دوست دارم،

بخاطر هدیه ای که به من امید ماندن داد پاییزرا دوست دارم، ب

خاطر هدیه ای که به من جرات عاشق شدن داد پاییز را دوست دارم،

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم،

بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم …

پاییز را دوست دارم بخاطر تولد پاک تو...

درد . . .

اینـ سماجتــــ ِ عـــجـــ یــب

پــ ـافـشــ ـار ے شــگــ ــفتـــ ِ دردهــ ــ ــاستـــــــ

دردهــ ــ ــا ے  ِ آشنا

دردهــ ــ ــا ے  ِ  بوم ے غریبــــــ

دردهــ ــ ــا ے  ِ  خانگ ے

دردهــ ــ ــا ے  ِ کهنه ے  ِ لجوج



اولــــیــ ــــن قلم

حرف حرف ِ درد را

در دلــ ـم نوشتــ ـه اســ ـتــــــ

دســ ـتــــــ ِ ســ ـرنوشــ ـتــــــ

خون ِ  درد را

با گِلــ ـم سرشــ ـتــ ـه اســ ـتــــــ

پــ ـس چگــ ـونه ســ ـرنوشــ ـت نــ ـاگــ ـزیر  ِ خویــ ـش را رها کــ ـنـــم ؟



درد

رنــ ـگــــــ و بــ ـوی ِ غنچه ے دل اســ ـتــــــ

پس چگونه من

رنــ ـگــــــ و بــ ـو ے غنچه را

ز  ِ برگــ ـها ے تو به تو ے آن جــ ـدا کنــ ـمــــــ ؟




دفتــ ـر  ِ  مــ ـرا

دســ ـت   ِ  درد ورق م
ے زنــ ـد

شعــ ـر   ِ  تــ ـازه ے مـــــ ـرا

درد گفتــ ـه استــــــ

درد هم شنفتــ ـه استــــــ

پس در ایــ ـن میــ ـانه منــــــ

از چــ ـه حرف م ے زنـــ ـــم ؟



درد ، حــ ـرف نیســ ـتــــــ

درد ، نــ ـام   ِ  دیــ ـگــ ـر من اســ ـتــــــ

من چــ ـگونــ ـه خــ ـویــ ـش را صــ ـدا کنــ ـم ؟

پ ن 1 : تو به تک تک لحظه های من یک بودن بدهکاری

پ ن 2 : صداتو می شنوم با همه وجودن  هر شب و هر لحظه

آهنگ صدات که تو گوشم می پیچه انعکاسش توی خیالم بازتاب داره دیوانه ام می کنه

مثل همه اون وقتائی که عاشقت می شم مثل همیشه

پ ن 3 :زنگ می زنم

همیشه نوشت : دوستت دارم

مرسی. . .


بعد از تو جواب تمام دوستت دارم ها

.

.

.

.

مرسی شد

پ ن 1 : دیشب ساعت 2 برگشتیم

جاده خیلی ترافیک بود 8 شب راه افتادیم 2 رسیدیم

پ ن 2 : شما کجا رفته بودی ؟

بانوی قصه . . .

 

دیگر بانوے  ِ هیچـــ قصـ ـه اے نخـ ـواهـ ــم شد

اینــ بـ ـانــو خودش قصـ ـه ـهادارد

گاه هوایت دیوانه ام میکند..

گاه دلم میگیرد....

گاه زندگی سخت میشود

گاه تنها,تنهایی آرامش می اورد..

گاه گذشته اذیتم میکند...

گاه هوایت دیوانه ام میکند..

این `گاه ها`...گهگاه تمام روز و شب من میشوند..

آنوقت بغض راه گلویم را میگیرد!


درست مثل همین روزها

چیزی که نشــده فقط تن پوشـ َم فرق کـرده . . .

 

هی مـــرد !
بـانوی ِ تـــو
از اشک ـهایش قصه ایی ساخته
پـــر از دلتنگی ات
قصه ایی که دور از تـــو
هر شب 
اِدامــــه دارد ...

آخه تو چه طور میتونی با من اینجوری حرف بزنی

چطور به حودت اجازه میدی این همه به من تهمت بزنی

راجع به من چه فکری کردی بعد از این همه سال

اول گفتی هدف  اومدن دوباره ات انتقام بود حالا هم میگی باعث رفتنت اون بود

دلتنگـی اَم / درد گرفته / جانکــم
تـو / یک سر ِ دلــم را گرفته ایی
بُرده ایی آن سر ِ دنیا / مثلا کـه چه ؟
هـی فلانـی ! / در نبــودن ِ ـهوایت
عجیب/ ـهوای ِ بودنت را / کـرده ام !!
دلـــم را بهـانه کن
و برگرد ...

 اینجــا / صدای ِ هق هقی آرام / شبانه ایی را در هم می ریزد ...

مـرد
که تـو باشی
انتظار ِ نا به جایی از من نیست
تـا هـزارُ یک بار ِ دیگـر
از خـدا بخواهم
مـرا یک "زن" ، خلق کنـد ...

   زن باشم تا دوستت داشته باشم  حتی اگر تهمت بزنی و حرفای تلخ بهم بگی   اما چه کنم که

زمین ِ پــر از ـهوا !

نمی دانم چرا دلــــم

فقط ـهوای ِ تــو را می کنـد !!!

شک می کنم، کافر شده ام خیلی وقته

خدایا ؟
معجزه بلـد نبودی ؟
یا زورت را به رخـم کشیدی ؟

کدوم راه ِ خطا رفتم که امروز ، گنه نا کرده با من می ستیزی ؟!!

نگـران نباش

زنـده-گی نمی کنــم
بی تــو
مـُــردنـم می آیـد
مـُدام ...

تب کـرده اَم
در سـرمایی
که فصلـ َش
نبودن ِ تو است ...

نـه ! چیزی که نشــده
فقط تن پوشـ َم فرق کـرده
جـای ِ واقعیت ِ آغوشـ َت
دیگـر ، ـَهر شب
رویـایـ َش را تن می کنـ َم
قول ...
قول
..
قول.
کـه کـَـم نیـاورم !!
و به هیچ دیـواری تکیـه نـزنـ َم
به هوس ِ داشتن ِ یک تکیه گـاه
!

یک بار دیگه واضحتر برات توضیح می دم :

انگاری یادت رفته بود منو از هر رفت و آمدی بجز مادر، پدر، خواهر و برادر م منع کرده بودی . حتی اگه 5 دقیقه موبایلم اشغال بود باید یک ساعت توضیح می دادم و قسم می خوردم کجا می رفتم که همزمان با تو اونو ببینم

حتی با سارا و لیلا که خواهرانه دوسشون داشتم  حق رفت و آمد نداشتم

بعد از تو ماهها طول کشید تا روابط به اصطلاح اجتماعیم برقرار شد و  تونستم با کسی بجز افراد خانواده ام ارتباط برقرار کنم

گفته بودم ستاره رو از اواسط 88 شناختم حاالا هم قول دادم و تکلیفم معلومه برای همه روزهائی که کنارم بود ازش تشکر و بعدم خداحافظی می کنم

فردا میرم شمال

همیشه نوشت : دوستت دارم

تــو را به وسعت ِ یک تماشـای ِ سیــر کم دارم. . .

 

می تـرسم

به جـای ِ تــو

نفــر ِ بعـدی گور باشـد ،

کـه محکــم در آغوشم بگیـرد

جایی در حوالی ِ خیلی زودهامان ...

پ ن ۱ : گفتم که فلبم ماله تو حتی اگه کس دیگه کنارم باشه

پ ن ۲ : قرارشد اومدم تهران شمارتو بزاری برام ، پس چی شد؟

پ ن ۳ : هنوز نمی دونم باهاش چکار کنم شاید کلا از زندگیم بزارمش کنار

شایدم اجازه بدم که اوضاع طبق خواسته اون پیش بره .

پ ن ۴ :نگـاهـم داغ دار شده است ...
تــو را به وسعت ِ یک تماشـای ِ سیــر
کــم دارم !!

پ ن 5 :هیچوقت حتی فکر انتقام هم به ذهنم خطور نکرد، نمی دونم چرا این حرفو میزنی!!!!!

همیشه نوشت : دوستت دارم

بعدا نوشت : الان چه احساسی نسبت به من داری؟

پاسخنامه. . .

پاسخنامه:

سلام چون این پست طولانی بود به 10 قسمت تقسیمش کردم  لطفا به ترتیب بخون :

1

این روزا همون روزائی که میومدم دانشگاه امتحان بدم

تو واسم شیر می خریدی تا صبحانه نخورده نرم سر جلسه امتحان ،

منتظر می موندی تا امتحانم تموم بشه بعد با هم می رفتیم

توی اون باغ خونوادگی تو با کمربند مانتوی خودم

دستامو می بستی به درخت و . . .

این روزا همون روزائی که

واسه اولین بار همدیگرو لمس کردیم، بوسیدیم،

همون روزائی که تو سرتو گذاشتی روی زانوم

اشک ریختی و من پیشونیتو بوسیدم

این روزا قشنگترین روزهائی که توی سالهای نه چندان دور تجربه اش کردم

فکر و خیال تو بهم آرامش میده

خاطراتت دلیل زندگیمه تو نه فقط خاطره که تو خاطرم و قلبم هستی

پس نخواه که از ذهن من کات شی چون نه فقط تو ذهنم

 که بخشی از وجودمی

2

پرسیدی
با کسی هستی؟
جوابم مثبته یکی هست که چند وقتی داره قلقلکم می ده

 کمی احساسمو تغییر داده

یکی هست ولی نه از جنس تو

یکی هست که جوابی در برابر مهربانیش ندارم

یه ستاره مهربون

دلم واسه روزایی که دیگه ندارمشون خیلی تنگ شده ...

واسه روزایی که واسه گذشتن زمان لحظه شماری میکردم ...

واسه روزایی که صبحا دلم میخواست زودتر عصر بشه و باهات حرف بزنم...

عصرا دلم میخواست شب بشه و با هم شب بخیر بگیم و بخوابیم...

دلم اون شبایی میخواد که که بخاطر من بیدار میموندی

تا همه کارام تموم بشه و با هم بخوابیم...

 اونقدر باهام حرف می زدی که خوابم می برد

و  گوشی از دستم می افتاد

دلم واسه صبحایی تنگ شده که با یه عالمه انرژِی

شروع میشد...(با اینکه شب قبلش اصلا نخوابیدم)

 حالا هنوز هم صبح میشه ظهر میشه عصر میشه و شب میشه...

همیشه هم یادت هست . . . . .ستاره هم هست...

ولی دیگه اونروزا نمیشه......

میخندم ... ولی دیگه اونروزا نمیشه... دلم تنگ شده ............

3

زمانی که دوست داشتم باشی نبودی

(همون وقتا که حتی حاضر بودم دوشیزه گی ام را برایت بدهم)

بودی ولی با من نبودی

تو زندگی من نبودی

با یکی دیگه بودی

تو زندگی یکی دیگه بودی

(هنوز هم معتقدم تو نخواستی – با همه وجودت نخواستی

و هنوز هم باور نمیشه اونیکه اون روز تو ماشین

زیر برف بهت زنگ زد و صداشو شنیدم دوست دختر روح اله بود،

نمی دونم چرا فکر می کنم وقتائی که منو جای خواهرت مهناز

 جا  می زدی کسی به جز حاجی پیشت بود)

یه مدتی که گذشت دیدی هیچ کس مثل من دوستت نداشت

وقتی دوباره

اومدی سراغم

درست

تو زمانی که من تا نیمه های اثبات خودم رفتم

و

با خودم کنار اومدم که نباشی بهتره

یعنی باشی ولی

تو زندگیم نباشی

توروزام نباشی

تو شبام نباشی

تو تولدم نباشی

رو تختم نباشی

تو اتاقم نباشی

جلودر دانشگام نباشی

اومدی

درست زمانی اومدی که نباید می اومدی

زمانی اومدی که من با یه عالمه سختی گذاشتمت کنار

نه که کنار گذاشته باشمت نه!

پذیرفتم که فقط تو قلبم باشی

با خودم کنار اومدم که زندگی بدونه تو جریان داره

تصمیم گرفتم دوباره باهات همراه بشم

اما نشد ، عوض شده بودیم

فکر می کردم اگه ادامه بدیم دیگه حتی

اون خاطره ها و حس های خوبم با هم نداریم

شروع دوبارمون با جنگ و دعوا همراه بود

اعصاب هر دومون به هم ریخته بود

باز هم جدا شدیم

ولی من دلیلای دیگه هم داشتم واسه جدائی

بیشتر خانوادم و مریضی مامان

فکر می کردم اگه با تو بمونم شاید بتونم رابطمونو

 مثل اولش کنم چون عشق و دوست داشتنم

کم که نشده بود حتی بیشتر هم شده بود

دوری و فراقت عاشقترم کرده بود و می کنه

مصداق حرفام هم همینه که میگن:

 دوری عشقهای کوچک را از بین میبرد

ولی به عشق های بزرگ عظمت میدهد ،

مثل باد که یک کبریت را خاموش میکند

ولی شعله های آتش را بزرگ میکند .

4

یه جائی خوندم که به یكدیگر عشق بورزید،

اما عشق رابه بند نكشانید...

بگذراید میان با هم بودنتان فضایی و فاصله ای باشد.

با یكدیگر بخوانید و برقصیدوشادمان باشید،

امابگذاریدهر یك از شما تنها باشد...

در كنار هم بمانید اما نه چسبیده به هم.»

فکر کردم رابطه دوباره ما نتونست این قانونو رعایت کنه

من و تو همدیگرو در بند هم می خواستیم

5

آهنگ زشت و زیبای احسان خواجه امیری یه جورائی وصف حال من بود:

نه میشه باورت کنم ،ِ نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوبِ من بشی ،نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی ، نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندنِ منی ،نه میتونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش ، دلم صدا کنه تورو

نه میتونم بگم بمون ، نه میتونم بگم برو

کجا برم که عطر تو ،نپیچه توی لحظه هام

قصه مو از کجا بگم ،که پا نگیره تو صدام

چه جوری از تو بگذرم ،تویی که معنیِ منی

تویی که از منی اگر ، تیشه به ریشه میزنی

نه ساده ای  نه خط خطی ،نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جای موندنه ، نه مونده جای پیش و پس

نه میتونه تو خلوتش ، دلم صدا کنه تورو

نه میتونم بگم بمون ، نه میتونم بگم برو

کجا برم که عطر تو ، نپیچه توی لحظه هام

قصه مو از کجا بگم ، که پا نگیره تو صدام

نمیشه با تو باشم و اسیرِ دستِ غم نشم

فقط میخوام با خواستنت ، تا هستم از تو کم نشم

6

گفتم یکی هست ولی

اینکه واقعا هست یا نه رو نمی دونم

حسی که هست توئی

قلبم هنوز مال توئه

ولی یکی هست که از 22 تیر ماه 88 می شناسمش

 یعنی اولین بای که دیدمش اون روز بود

کسی که خیلی جاها با من همراه بوده

خیلی وقتا کنارم بوده همیشه همراهم بوده

حتی اون وقتی که زنگ زدی و خبر ازدواجتو بهم دادی کنارم بود

از ماشین پیاده شد تا من با تو راحت حرف بزنم

همون وقت که بعد از صحبت با تو اینقدر گریه کردم تا از حال رفتم

اونروز اون بود که منو برد بیمارستان تا برام سرم وصل کردن

بعدم منو رسوند تا توی پارکینگ خونمون

کسی که من اسمشو گذاشتم ستاره

 آخه واقعا برام مثه یه ستاره بود

اول فقط یه دوست بود  هنوزم هست

بیشتر شبیه یه برادر بود

(می دونم که تو از این تشبیهات خوشت نمی یاد

و نمی پذیری ولی واقعا اینطور بود)

همه چیزو از تو براش گفتم

اصلا علت نزدیکیمون به هم همین دردو دل کردن بود

 الان چند وقتیه که ابراز علاقه می کنه

و میگه که میخواد من همراه زندگیش باشم

ولی می ترسم

دوسش دارم ولی نه از جنس تو

به من خیلی محبت میکنه همه جوره ساپورتم میکنه و هوامو داره

خیلی مراقب منه همه تلاش خودشو می کنه که

هیچ آسیبی به من وارد شه

باهاش خیلی راحتم ، هیچ چیز پنهانی ازش ندارم

ریز به ریز زندگی من و رابطه ام با تو رو می دونه

ولی هنوز به قلبم راه پیدا نکرده                                   

تو دلم جا داره ولی قلبم نه

میگن محبت سنگم نرم میکنه

راست می گن

محبتش به من بی اندازه زیاده

اگه من سردرد بگیرم همه وجودش درد می گیره

بارها دیدم که خودشو واسه یه لحظه راحتی من به آب و آتیش میزنه

با وجود اینکه 90% محبتاش از طرف من بی جواب می مونه

ولی باز هم کم نمیزاره

7

نمی دونم کی و کجاجذبش شدم  یا

چه چیز باعث شد برام متفاوت بشه؟

کسی بود که توی جمع 15-20 نفره می دیدمش

ولی از روز اول برای من متفاوت از بقیه بود ،

شاید چون از همون موقع سعی داشت توجه منو جلب کنه

مثلا

به خاطر ورود من به جمعشون به همه بستنی داد!

اولین جائی که با هم رفتیم(2 نفره) امامزاده سیتا بود

(یه امام زاده توی کن که تو فیلم مسافری از هند نشون می داد)

 من گفتم توی فیلم قشنگه دوست دارم برم اونجا

فردای اون روز منو برد

اولین هدیه ای که بهم داد (بی دلیل و بی مناسبت)

یه گلدونه کاکتوس بود - برام جالب بود طرز فکرش

همه گل رز به هم میدن ولی ستاره به من کاکتوس داد

توجهش به من غیر قابل انکار بود مثلا

 توی زمستون یه بار گفتم دلم هلو می خواد

نمی دونم از کجا ولی یه هفته بعدش برام 10 تا هلو آورد!

بعد از اون هر چیزی که من اراده می کردم  

تا جائی که در توانش بود

برام فراهم بود

میگفت اگه بخوای مهردادم میارم توی اتاق خوابت

تو فقط بخواه

کاش واقعا میشد که همچین چیزی رو بخوام

شاید همین چیزا بود که از بقیه متفاوتش کرد

بهش گفتم مواظب دلت باش که سُر نخوره

من آدم رابطه 2 نفره نیستم

گفت می دونم و من فقط مامورم که

لبخند هرجا باشه پیداش کنم و بیارمش روی صورت تو

از تو هم هیچی نمیخوام

هیچ وقت بی دلیل بهم زنگ نمی زد

از اینکه در عین مهربونی و توجه زیادش حد خودشو می دونست خوشحال بودم

راحت بگم آدم آویزونی نبود و سوء استفاده نمی کرد

ولی هروقت لازم بود می شد غول چراغ جادو

8

این روزا دلم خیلی گرفته ،نمیدونم  شاید بی بهونه باشه

ولی عجیب دلتنگم .به حدی که نمیدونم چی میخوام

نه اشک یاریم میکنه که سبک بشم نه حتی آهم از سینه بیرون میاد

یه جسم بی روح و متحرک که از چهار طرف به بن بست رسیده ،

البته نمیشه گفت بن بست بلکه زندون  یا قفس.

چرا میگم قفس چون اصلا دوست ندارم حصاری دورمو بگیره

کلافم میکنه.نمیدونم برای چی باید اشک بریزم ،

یا واسه چی آه بکشم.

برای از دست رفتن بهترین لحظه های زندگیم.

اونکه گذشت .ولی موندم با این شرایط كه بال و پرم بستس

چه جوری راهی برای آزادی پیدا كنم.

به هر طرف دست دراز میكنم ،بیشتر از قبل نا امید میشم.

از تظاهر خسته شدم.از اینكه همیشه وانمود به داشتن چیزی كنم كه

شاید عمری حسرت یه لحظه بودنش رو داشتم.

فكر پرواز كلافم كرده

هر روز خسته تر از  روز قبل........

از این زندگی خسته شدم گر چه محكوم به ادامه هستم......

9

گاهی که دوست داشتم تمام دلتنگی های روز هامو

 را با كسی تقسیم می كردم ،

 و یا كسی بود برای گوش دادن و درد دل كردن ،

ستاره بود

همیشه کنارم بود و اینکه با وجودیکه از من محبتی نمی دید اما باز کنارم بود

انگار رسالت داشت که منو آروم کنه

خواسته های منو برآورده کنه گفتم که

مثه غول چراغ جادو می مونه که هر وقت لازم داریش جلوت سبز میشه

هیچوقت هیچ چیز از من نخواست

همه چیز یه طرفه و از جانب خودش بود

هیچ انتظار و توقعی از محبتاش نداشت

چند وقتی هست که میگه علیرغم هشدار من دلش سر خورده

البته اجباری نداره و میگه توقعی ازت ندارم

ولی دوست داره که جنس این رابطه عوض بشه

جنس دوستیمون عوض بشه

اما به من هم هیچ فشاری نمی یاره

من یه مشکل بزرگ باهاش دارم اینکه از من کوچیکتره